تبليغاتX
...عشق هیچ نمی دهد الا خودش و هیچ نمی ستاند مگر از خودش ...عشق مالک هیچ نیست و در تملک کسی هم در نمی اید : چرا که عشق را عشق کافیست.....

خط خطي هاي شبانه
بوسه اختراع طبيعت است براي هنگامي كه كلام قادر به بيان احساسات نيست
پنجشنبه هجدهم بهمن 1386

سلام

دوستان عزيز به اطلاعتون مي رسونم اين وب به اين آدرس منتقل شده :

http://arameshibasher.persianblog.ir/

 

منتظر حضور گرمتون در وبلاگ سخن و شعر هستم .

در ضمن من يه دخترم و اسمم هم ريحانه هستش.

روزي شخصي در حال نماز خواندن در راهي بود و مجنون بدون اين که متوجه شود از بين او و سجاده اش عبور کرد مرد نمازش را قطع کرد و داد زد هي چرا بين من و خدايم فاصله انداختي مجنون به خود آمد و گفت من که عاشق ليلي هستم تورا نديدم تو که عاشق خداي ليلي هستي چگونه مرا ديدي...؟!

 

                                            

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 17:35  توسط غریبه  | 

پنجشنبه چهارم بهمن 1386

 

كعبه دل

كنون قلم در دست مي نگارم  ، شبانه

ز قيل و قال مي نويسم ز پي دل ديوانه

 

همچون   بيگانه   ،   ديوانه   مي گردم

در  پي  معناي  اين  واژه نامه مي گردم

 

هر چه بر سرم مي آيد از اين دلخانه است

هر چه مستي است  از اين  ميخانه است

 

بهر   دل   مست شدن  ، خوش است

در    خيال  وصال بودن  ،  خوش است

 

ز  اين  دل ،  دل به  عشق خاكي دادم

خود  را  عاشق  و  عشق پاكي ناميدم

 

شوق  و  اشكم  در يك  جوي  بود   روان

بهر  يك  ياد و خيالش ، مي زدم به بيايان

 

بي   خبر   ز  افلاكيان  و   ز  حوريان

بي    خبر ز آفريدگار اين همه حبيبان

 

در شگرف آفريدگار اين كعبه دل و جان

در حمد  پروردگار اين غريبه  دل پنهان

 

چرا  من   صاحب   اين    كعبه ي  دل

عاشق آن كردگار نشوم در سبوي دل

 

تشنه عشق خدايي شدم در بيابان

خاك  بس  كوچك  بود در ديد آسمان

 

چرا من سر به پايين كردم نظر ، خاك را

چرا به افلاك  نكردم نظر ، آسمان پاك را

 

خدايا  !  با  عشق  زميني شدم  مجنون

حال كه عشقم اسماني شد،شدم قارون

 

اين كعبه دل بُود  همان كعبه  سياه پوش

تنها يك پادشه،شمع را تواند كند خاموش

 

حال به دور اين كعبه دل ،  مست مي گردم

چرا كه خانه خداست،من دور خدا مي گردم

 

خدايا !  كعبه دلم  سياه پوش نيست

دل نورباران شده ،دگر خموش نيست

 

طواف كنيد دل ها را ، اي اهل دنيا

جاي  خدا  خاليست ، در  اين دريا

 

خدايا ! ز  تو مي خواهم  ندهي مرا غم هجران

خدايا زتو مي خواهم طوافم را نرساني به پايان

 

دست نوشته اي از غريبه

 

هر چه بر سرم مي ايداز اين دلخانه است / هر چه مستي است از اين ميخانه است

                     

 بياييد براي خدا بنويسيم كه دوستش داريم ...

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 15:27  توسط غریبه  | 

یکشنبه بیست و سوم دی 1386

 

ساز عشق

 

مي نوازم امشب سازم را  به يادَت

مي خوانم امشب آوازم را به نامَت

 

مي سرايم امشب شعرم را در نبودَت

مي نويسم امشب كتابم را در وصفَت

 

مي گردم امشب آسمان را  به  دنبالَت

مي بندم امشب چشمان را بهر ديدارَت

 

مي نالم  امشب  زمان  را  ز  درد  فراغَت

مي سوزم امشب جان را ز گرمي عشقَت

 

 ***

سازم  در  دستگاه   تو   مي نوازد

واژه هاي   كلامم   ز تو   مي تراود

 

در آسمان فرشته اي همچون تو نيافتم

كجايي كه افلاك را گشتم، تو را  نيافتم

 

بيا  بر  شعر   و   سرودم   نظاره  كن

كه  همه بهر  تو   روييده اند  نظر  كن

 

اخر منزل بي صاحب   به  چه   كارايد

بهر چه اين دل بتپد ،  نامه به  سر ايد

 

حال  مي خوانم مي سرايم  مي نوازم

 مي نالم مي گردم مينويسم  ميسوزم

 

دهم   همه   اين  افعال  را   اعمال

تا بينم ز  تو  رويي  در  همين  حال

 

اي يار  بيا  تا  جانم   را   كنم  نثارَت

بيا كه دلتنگم  و  هستم در  انتظارَت

 

اي يار خوش نيست بيش از اين  غيبَت

شايد عجل ندهد مرا بيش از اين مهلَت

 

(شعر يه غريبه منتظر )

 

   مي نوازم امشب سازم را به يادت

      سمی ترین کلمهشانس " است ... به امید آن نباش

 

فرا رسيدن ماه محرم را به تمامي عاشقان اهل بيت ع تسليت مي گويم و از تمامي دلباختگان آن حضرت التماس دعا دارم ..

همه قطره اند ودرياست حسين/همه بنده اند ومولاست حسين

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 17:15  توسط غریبه  | 

دوشنبه بیست و ششم آذر 1386

 مسافر...

در اين شهر غربت ، غريبم

ندارم با كسي ديداري،‌ من غريبم

 

تازه وارد بر اين منزل، فقيرم

فقير ز هر دوستي و ياري ،               من غريبم

 

تنها يك نامه و شاخه گلي

به همرا ه دارم به يادگاري ،              من غريبم

 

حرف ،حرف نامه را از بَرم

در دل حك كرده ام به سوگواري،        من غريبم

 

مرا ز يار و جانم جدا نمودند

ندانم،ايا اين گونه است رسم؟جدايي، من غريبم

 

آسمان هم به حال من مي گريد

باران با اشكم مي شود جاري،           من غريبم

 

واژه ي نامه با عِطر باران

مي شود عِطرآگين، براي هم ياري،      من غريبم

 

شاخه گل دگر ندارد صبر دوري

آه، پر پر مي شود در جويباري،             من غريبم

 

انگشتان دستم را به سوي آسمان

مي كشم دستان را بالا مي گويم الهي،من غريبم

 

الهي من غريبم برس به داد غربا

آيا اين است عشق؟جدايي ، ناله زاري،  من غريبم

 

گر گويند به اين ديوانگي،عشقُ می سوزم و می سازم

 تا كه بر قبرم بنويسند ز عشق گفتاري ،   من غريبم

 

اي يار نگران نباش من مي مانم بر اين ديوانگي

گرچه سوگوارم ولي دارم ز  تو نشان يادگاري

 

در اين شهر غربت ُ     من غريبم

ندارم با كسي ديداري من غريبم

 

(شعر یه غریبه تنها )

 

   www.shab1.blogfa.com

          ضعیف ترین کلمهحسرت " است ... آنرا نخور

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 17:43  توسط غریبه  | 

شنبه دهم آذر 1386

 

قلم و كاغذ

گرفته ام قلمي را ميان انگشتان                              

تا كه بنويسم خطي از دل و جان

 

اما قلم همراهي ام نكرد از ترس زيان                       

خود را غريبه وانمود مي كرد هم چنان

 

شايد محرم نمي دانست برگه سفيد را                     

تا سخن به ميان آورد از دل بي كران

 

ناگاه ديدم بشد برگه خط خطي                           

قلم آشفته حال و سرگردان

 

گفتمش اين چه رسم و احواليست كه داري؟     

گفتا كه مرا با نامحرمان حرفي نيست با حال گريان

 

برگه لب گشود بگفت:مرا نامحرم مي خواني ؟      

همانا منم براي عاشقان و معشوقان نامه رسان

 

چه گفته ها كه در خود گنجينه كردم از سوي مجنون

تا بلكه برسد  به سر كوي ليلي ، رخ جهان

 

گر من نبودم در دست و بال عاشقان                  

همانا فزوني مي يافت غم و درد هجران

 

داني چگونه مرا مي سپارند به مرغ نامه رسان؟ 

جوهر از خون،قلم از استخوان و مزين با اشك چشمان

 

حال گر مي بيني نگويم سخني در كلام            

اين است بهاي من ،  اين را بدان

 

قلم چون بشنيد سخن ز جانب برگه سفيد      

رنجيده گشت قامت راست كرد همچون طوفان

 

بگفت دانستم سفيدي تو ز رازداري توست    

نه ز افاشگري و برملايي توست در گريبان

 

نظاره گر دو گفت و گو بودم هم چنان               

تا كه قلم به خود آمد با حال لرزان

 

برايم بنوشت چندي ز دل و جان                       

در ميان خط خطي ها واژه اي را كرد زندان

 

ديدم واژه عشق است كه هراسان                    

از ترس برملا شدن مي كند خروشان

 

اما قلم بيكار ننشست و شد دست به كار         

معشوق را بنوشت در كنار عشق جوشان

 

همانا آرام بشد در زندان خط خطي ها                

چرا كه عشق به معشوق برسيد و وصال به پايان

 

    (دست نوشته هاي يه غريبه)

                     

     سخت ترین کلمهغیر ممکن " است ... وجود ندارد

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 17:12  توسط غریبه  | 

پنجشنبه یکم آذر 1386

 

شب

نـبـود دگـر نـوري پــديـدار ، سـوي فـلك

مي دانم بار دگر طواف كرده سوي كلك

 

گويند شب ز هر حـال بهـتر بـود تا پـگاهـي

چرا كه هيچ ندا به گوش نرسد در گوي مَلك

 

آري  ،  نـدا بـرآمـد بـگشـاي پـلـك را اي جـان

در اين نيمه شب بس خوش است گردي الك

 

دل تنگ بود،راز و نياز را نياز مي كرد،هم عنان

در شبي جاري بشد اشك ،چون دردي مخملك

 

اشك ها خود خيـزيـدنـد بر دل جـانـان چـون خزان

خز كنان به زر و زور دنيا ، بخيزيدند بر سردي فكلك

 

دل را به تاريـكي سپـردم همـچون غيـب دان

گفتم دگر بسپار اين راز را،دل را نكن بازي كودك

 

هـمانـا دل راخـالي كـردم ز هـرخَز  و خيز و زر و زان

شب را كردم محرم مخزن الاسرار،رويم بشد سوي فلك

 

چنان بشد كه انگار زاده شده از مادر جان

چرا  كـه  دل  را  خـزانـدم در يـك گـردي الك

 

( نوشته هاي يه غريبه  )

     

 روشن ترين كلمه " اميد " است..به آن اميدوار باش

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21:34  توسط غریبه  | 

پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386

 

الهی مرا زین درد رهایی ده...

 

دختري مي رفت ، پسري او را ديد و دنبال او روان شد . دختر پرسيد که چرا دنبال من مي آيي ؟ پسرك گفت : برتو عاشق شده ام . دخترك گفت : چرا عاشق من شده اي ، خواهر من از من خوبتر و زيباتر است ، برو و بر او عاشق شو . پسر از آنجا برگشت و دختر بدصورتی را ديد ، بسيار ناخوش گرديد و باز نزد دخترك رفت و گفت : چرا دروغ گفتي ؟ دختر گفت : تو راست نگفتي . اگر عاشق من بودي ، چرا پيش ديگري رفتي ؟ مرد شرمنده شد و رفت....

 

 

 

قدردانی

 

دلم در سایه ی لطفت چو قصری پادشاهی بود

شهنشاه دلم بودی شعارت دادخواهی بود

 

چو بر من خیره میگشتی خدا را در تو میدیدم

جهان در چشم مست تو نگاهت آسمانی بود

 

غلام حلقه بر گوشت من حیران دیوانه

نگویم عاشقی هایم ز روی قدر دانی بود

 

چو میرفتی قدم هایت به روی قلب من بنشست

تو بد کردی بر این بنده اگر از خیر خواهی بود

 

اگر عدلت چنین باشد دگر از من چه میماند

جفا کردی به حق من اگر این قدر دانی بود 

 

« نوشته های یه غریبه بی کس »

 

 

سازنده ترین کلمه " صبر " است ... برای داشتنش دعا کن

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 16:40  توسط غریبه  | 

Copyright © All Rights Reserved for http://shab1.blogfa.com