قلم و كاغذ
گرفته ام قلمي را ميان انگشتان
تا كه بنويسم خطي از دل و جان
اما قلم همراهي ام نكرد از ترس زيان
خود را غريبه وانمود مي كرد هم چنان
شايد محرم نمي دانست برگه سفيد را
تا سخن به ميان آورد از دل بي كران
ناگاه ديدم بشد برگه خط خطي
قلم آشفته حال و سرگردان
گفتمش اين چه رسم و احواليست كه داري؟
گفتا كه مرا با نامحرمان حرفي نيست با حال گريان
برگه لب گشود بگفت:مرا نامحرم مي خواني ؟
همانا منم براي عاشقان و معشوقان نامه رسان
چه گفته ها كه در خود گنجينه كردم از سوي مجنون
تا بلكه برسد به سر كوي ليلي ، رخ جهان
گر من نبودم در دست و بال عاشقان
همانا فزوني مي يافت غم و درد هجران
داني چگونه مرا مي سپارند به مرغ نامه رسان؟
جوهر از خون،قلم از استخوان و مزين با اشك چشمان
حال گر مي بيني نگويم سخني در كلام
اين است بهاي من ، اين را بدان
قلم چون بشنيد سخن ز جانب برگه سفيد
رنجيده گشت قامت راست كرد همچون طوفان
بگفت دانستم سفيدي تو ز رازداري توست
نه ز افاشگري و برملايي توست در گريبان
نظاره گر دو گفت و گو بودم هم چنان
تا كه قلم به خود آمد با حال لرزان
برايم بنوشت چندي ز دل و جان
در ميان خط خطي ها واژه اي را كرد زندان
ديدم واژه عشق است كه هراسان
از ترس برملا شدن مي كند خروشان
اما قلم بيكار ننشست و شد دست به كار
معشوق را بنوشت در كنار عشق جوشان
همانا آرام بشد در زندان خط خطي ها
چرا كه عشق به معشوق برسيد و وصال به پايان
(دست نوشته هاي يه غريبه)

سخت ترین کلمه " غیر ممکن " است ... وجود ندارد